تبليغاتX
درد و دل
دردو دل های شخصی
بهترین دوست برایم کسی است

که تلخی دلم و زهر زبانم و شوری احساسم را بپذیرد

حتی اگر شیرینی لبانش را نچشیده باشم...

اگر با گرگ ها زندگی می کنی زوزه کشیدن را بیاموز...!

من در دنیایی زندگی می کنم که فقط خدایش از پشت خنجر نمی زند!


(( با تشکر از دوست خوبم ، انوشه برای این مطلب زیبا ))
+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم بهمن 1390ساعت 18:33  توسط احسان | 
(( روزی فرا خواهد رسید که شیطان فریاد میزند ، آدمی پیدا کنید سجده خواهم زد ))

دنیای بدی شده ......

دنیایی که توش پر رویی یک هنره

دنیایی که توش هر کس زیر آب زنی رو بلد نباشه بهش میگن ساده

دنیایی که به هر کس خوبی میکنی باید خیلی زود منتظر بدیش باشی

دنیایی که آدمها اصلا نمیدونن انسانیت و مهر و محبت چیه

دنیایی که هر چی بی رحم تر باشی بهت میگن زرنگ تره

دنیای کثیفی که فقط و فقط هر کس به خودش فکر میکنه 

دنیایی که آدم هاش فقط نقاب آدم رو دارن 

+ نوشته شده در  شنبه یکم بهمن 1390ساعت 22:58  توسط احسان | 

یکبار تمام داشته هایت را نگاه کن ، 

خدا را از آنها کنار بگذار ، ببین چه داری ؟

بار دیگر تمام نداشته هایت را نگاه کن 

خدا را به آنها اضافه کن ببین چه کم داری ؟


+ نوشته شده در  جمعه سی ام دی 1390ساعت 16:37  توسط احسان | 

استادی درشروع کلاس درس ، لیوانی پراز آب به دست گرفت. آن را بالا گرفت که همه ببینند.بعد از شاگردان پرسید: اگر من این لیوان آب را چند دقیقه همین طور نگه دارم ، چه اتفاقی خواهد افتاد ؟>

شاگردان گفتند : هیچ اتفاقی نمی افتد .

استاد پرسید :

< خوب ، اگر یک ساعت همین طور نگه دارم ، چه اتفاقی می افتد ؟

یکی از شاگردان گفت : دست تان کم کم درد میگیرد

< حق با توست . حالا اگر یک روز تمام آن را نگه دارم چه ؟
شاگرد دیگری جسارتا“ گفت : دست تان بی حس می شود .
عضلات به شدت تحت فشار قرار میگیرند و فلج می شوند . و مطمئنا“ کارتان به بیمارستان خواهد کشید >
و همه شاگردان خندیدند

ستاد گفت : خیلی خوب است . ولی آیا در این مدت وزن لیوان تغییرکرده است ؟

شاگردان جواب دادند : نه

پس چه چیز باعث درد و فشار روی عضلات می شود ؟

درعوض من چه باید بکنم ؟

شاگردان گیج شدند . یکی از آنها گفت : لیوان را زمین بگذارید.

استاد گفت : دقیقا“ مشکلات زندگی هم مثل همین است .

اگر آنها را چند دقیقه در ذهن تان نگه دارید .

اشکالی ندارد . اگر مدت طولانی تری به آنها فکر کنید ، به درد  خواهند آمد .

اگر بیشتر از آن نگه شان دارید ، فلج تان می کنند و دیگر قادر به انجام کاری نخواهید بود.

فکرکردن به مشکلات زندگی مهم است . اما مهم تر آن است  که درپایان هر روز و پیش از خواب ، آنها را زمین بگذارید.
به این ترتیب تحت فشار قرار نمی گیرند ،
هر روز صبح سرحال و قوی بیدار می شوید و قادر خواهید بود از عهده هرمسئله و چالشی که برایتان پیش می آید ، برآیید

(( فکر کردن به ناراحتی های روزهای گذشته و یا اتفاقاتی که در گذشته رخ داده و گاهی شاید ما هیچ دخالتی در آن نداشته ایم و خدا خواسته که اینگونه باشد ، هیچ دردی را دوا نخواهد کرد و تنها توان و نیروی ما را از ادامه دادن راه از ما میگیرد ))

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم دی 1390ساعت 1:19  توسط احسان | 

داستان مردی را که هرگز نمی شناختم شنیدم٬ که حتماً خدا می خواست که این داستان را بشنوم.

او رئیس امنیت شرکتی بود که باقیمانده اعضای خود را از حمله به برجهای دوقلو دعوت کرده بود تا فضای اداره خود را با آنها قسمت کنند

با صدایی پراز وحشت داستان اینکه چرا این افراد جان سالم بدر بردند و همکارانشان کشته شدند را تعریف کرد.

تمام داستانها تنها چیزهای کوچکی بودند.

شاید شما میدانید که مدیر آن شرکت بخاطر اینکه پسرش مهدکودکش شروع شده بود٬ آنروز دیر به سرکار می آید

شخص دیگری بخاطر اینکه آنروز نوبتش بود که کیک به سرکار بیاورد٬ زنده مانده بود.

اما برای من جالبتر فردی بود که آنروز صبح یک جفت کفش قرمز نو می پوشد او مسافت زیادی را تا محل کار طی می کند٬ ولی درست قبل از رسیدن به محل کار پاهایش تاول میزند  جلوی یک داروخانه می ایستد تا چسب زخم بخرد و بخاطر همین زنده می ماند.

بنابران حالا وقتی در ترافیک گیرکردم٬ به آسانسور نمیرسم٬ برمیگردم تا تلفن را جواب بدم و...همه این چیزهای کوچک که مرا ناراحت میکنند...
با خودم فکر می کنم که اینجا دقیقاً همانجائیست که خدا میخواهد من در آن لحظه باشم.

امیدوارم که خدا با همین چیزهای کوچک به برکت دادن شما ادامه دهد

تا حالا شده که نشسته باشید که ناگهان احساس کنید که باید کاری برای کسی که به او اهمیت میدهید٬ بکنید...

...آن خداست که از طریق زبان دلتان با شما حرف میزند.

آیا تا حالا شده که یکدفعه در مورد شخصی که مدت طولانی است که ندیدید  فکر کنید و سپس میدانید که او را  بزودی خواهید دید و یا از او تلفن یا نامه ای دریافت خواهید کرد...

آن خداست... چیز تصادفی
 نیست.

(( آری خدا در همه حال بهترین ها را برای ما میخواهد ، و هر گاه از واقعه ای ناراحت شدیم مطمئن باشیم که خد اینگونه خواسته ))

این نوشته رو تقدیم میکنم به دوست عزیزم وهاب


+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم دی 1390ساعت 19:11  توسط احسان | 

آنچه مي خواني، نوشته اي دلپذير است، امّا كوتاه. از آن بهره مند گرد! گفتاري است كه   دالاي لاما بر آن بود براي سال 2006 بيان دارد. تنها چيزي كه از تو ستانده مي شود لحظاتي است براي خواندن؛ و انديشيدن به آن چه خوانده اي.  

-  بر اين باور باش كه عشق و دستاوردهاي عظيم، در برگيرنده مخاطرات بزرگ است.

- آنگاه كه مي بازي، از باختت درس بگير.

- سه اصل را دنبال كن: ((محترم داشتن خود  ،  محترم داشتن ديگران  ،  جوابگو بودن در قبال تمام كنش هاي خود ((

- به ياد داشته باش، دست نيافتن به آنچه مي خواهی گاهي از اقبال بيدار تو سرچشمه مي گيرد.

- قواعد را فرا گير تا به چگونگي شكستن آن ها به گونه اي شايسته، آگاه باشي.

- نگذار ستيزه اي خُرد بر ارتباطي پرقدرت، خللي وارد سازد.

- هرگاه به اشتباه خويش پي بردي، بي درنگ گامهايي براي اصلاح آن بردار.

- هر روز مجالي را صرف خلوت كردن كن.

- آغوشت را به سوي دگرگوني بگشاي، امّا از ارزش هاي خود دست برندار.

- به ياد داشته باش، خاموشي گاهي بهترين پاسخ است.

- نيكو و آبرومند زندگي كن، آنگاه، به وقت سالخوردگي، هنگامي كه به گذشته بينديشي، از زندگي ات ديگر بار لذت خواهي برد.

- فضاي عشق در خانه تو شالوده اي است براي زندگي ات.

- در ناسازگاري ها با افراد مورد علاقه ات، تنها به وضعيت فعلي بپرداز. گذشته را بزرگ نكن.

- دانش خود را تسهيم كن، كه طريقي براي دستيابي به جاودانگي است.

- با زمين مهربان باش.

- سالي يكبار به جايي برو كه پيش تر هرگز در آن جا نبوده اي.

- به ياد داشته باش، بهترين رابطه، رابطه اي است كه عشقتان به يكديگر بر نيازتان به يكديگر فزوني يابد.

- كاميابي خود را به داوري بنشين، از آن طريق كه بداني چه واگذارده اي تا كاميابي را بدست آوري.

- به عشق و آشپزي با واگذاردن بي پروا دست ياب.

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم دی 1390ساعت 1:16  توسط احسان | 
  ابراهيم لينكن به معلم پسر خود نامه جالبي نوشته است كه قسمتي از آن چنين است: او بايد دريابد كه همه انسان ها عادل و همه آن ها راستگو نيستند. اما به پسرم ياد بدهيد كه در ازاء هر انسان حيله گر، انسان هاي صادق و درستكار نيز وجود دارند. به او بياموزيد كه در ازاء هر سياستمدار خود خواه، رهبري مدبر و كوشا نيز وجود دارد. به او يادآور شويد كه در ازاء هر دشمن نيز دوستي وجود دارد. به او بياموزيد كه اگر با كار و تلاش خود يك دلار بدست آورد بهتر از اين است كه اتفاقي پنج دلار روي زمين پيدا كند. به او ياد بدهيد كه از شكست ها درس بياموزيد، از پيروزي ها لذت ببريد و به خاطر گذشته افسوس نخورد به او بگوييد كه كتاب مي تواند چه نقش مهمي در زندگي او ايفا كند. به او تفكر عميق ياد آور شويد و اين كه پرندگان در حال پرواز در آسمان بنگرد، به گل هاي باغچه، به تلاش زنبورها و ... . به پسرم ياد بدهيد مردود شدن در يك امتحان بسيار بهتر از تقلب كردن است. همچنين با انسان هاي آرام به آرامي و با سركش ها با سركشي برخورد نمايد. به او بگوييد كه به اصول و عقايدش پايبند باشد، حتي اگر همه با او مخالف كنند. . اين كه سخن همه را بشنود و آنچه را به نظرش درست مي رسد برگزيند. ... و در پايان به پسرم ارزش هاي زندگي را بياموزيد.
+ نوشته شده در  جمعه دوم دی 1390ساعت 23:15  توسط احسان | 
يكي بود يكي نبود. روزي گنجشكي تصميم گرفت، تا براي كوچ زمستاني به سمت جنوب پرواز نكند. اما بزودي هوا سرد شد و او هم با بي ميلي شروع به پرواز به سمت جنوب كرد. چند لحظه بعد، بالهايش شروع به يخ زدن كردند و او در حالي كه داشت از سرما مي مرد، در حياط مزرعه اي افتاد. گاوي كه از آنجا مي گذشت، فضله اي روي او انداخت. گنجشك كه تصور مي كرد كارش تمام است، ناگهان بالهايش دوباره گرم شدند. گرم و خوشحال از اين كه مي تواند نفس بكشد، شروع به آواز خواندن كرد. لحظه اي بعد گربه اي بزرگ كه آن طرف پرسه مي زد، مسير صدا را دنبال كرد. گربه فضولات را کنار زد و گنجشک را کاملا تمیز کرد و سپس او را خورد.

و اما نتايج داستان:

       (( هر كسي كه در ظاهر به شما بدی کرد. لزوماً دشمنتان نيست .))

           ((هر كسي كه در ظاهر کمکتان کرد، لزوماً دوستتان نيست.))


+ نوشته شده در  جمعه دوم دی 1390ساعت 23:6  توسط احسان | 

گفتم خدایا تنهایم.گفت: بیش از من؟
گفتم خدایا از همه دلگیرم.گفت: حتی از من؟
گفتم خدایا دلم را ربودند.گفت: پیش از من؟
گفتم خدایا دل بسته ام. گفت:به غیر من؟
گفتم خدایا دوستت دارم.گفت:بیش از من؟
گفتم خدایا چقدر دوری. گفت:تو یا من؟
گفتم خدایا انقدر نگو من. گفت: من توام ،توام من

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم آذر 1390ساعت 20:18  توسط احسان | 
الا ای رهگذر منگر چنین بیگانه بر گورم 
چه میخواهی چه میپرسی از این کاشانه ی عورم
تن من لاشه ی فقر است و من زندانی زورم
کجا میخواستم مردن حقیقت کرد مجبورم
---------------------
دل که رنجید از کسی خرسند کردن مشکل است 
شیشه بشکسته را پیوند کردن مشکل است 
کوه ناهموار را هموار کردن سخت نیست 
حرف ناهموار را هموار کردن مشکل است
--------------------
دنیا را بد ساخته اند
کسی را که دوست داری تو را دوست نمیدارد
کسی که تو را دوست دارد تو دوستش نمیداری 
اما
کسی که تو دوستش داری و او هم تو را دوست دارد 
به رسم و آیین هرگز بهم نمیرسند و این رنج است 
زندگی یعنی این

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم آذر 1390ساعت 20:15  توسط احسان | 
سلام 

از بین تمام سخنان بزرگان یکی رو بیشتر از همه دوست دارم و اون رو با خط درشت نوشتم و روی دیوار اتاقم زدم امیدوارم شما عزیزان هم از خوندن اون لذت ببرید

یکی از بزرگان میفرماید : 

اگر انسان در سه حال از خود مراقبت نماید هیچگاه اندوهگین نخواهد شد 

اول ، زمانی که در خانواده هستیم باید مراقب اخلاق خود باشیم

دوم ، زمانی که در اجتماع هستیم باید مراقب رفتار خود باشیم 

سوم ، زمانی که تنها هستیم باید مراقب افکار خود باشیم

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم آذر 1390ساعت 23:56  توسط احسان | 
سخنانی از حکیم بزرگ یونانی (( سقراط ))
از سقراط حکیم پرسیدند  ازدواج خوب است یا بد ؟ جواب داد در هر دو حال پشیمانی است
با دشمن نیز باید مشورت کرد تا به میزان دشمنی او پی برد
چون با تو سخن میگویند ، اول بشنو ، بعد بیندیش ، و بعد تصمیم بگیر


سخنانی از حکیم بزرگ یونانی (( افلاطون ))
هر چقدر که اوج بگیری ..... در پیش چشمان کسانی که از پرواز چیزی نمیدانند .... کوچکتر میشوی
نادانی هر کس از دو چیز معلوم گردد ، اول خبر دهد و بگوید چیزی را که از او نپرسیده اند و دوم سخن گفتن بیش از حد ضرورت 
در آینه نگاه کن اگر صورت زیبایی داری کاری انجام ده درخور جمالت و اگر صورتت زیبا نیست زشتی کردارت را به زشتی صورتت میفزا
به ضرورت در این دنیا آمدم و به حیرت زیستم و به اکراه میروم
عشق تنها مرضی است که بیمار از آن لذت میبرد

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم آذر 1390ساعت 23:49  توسط احسان | 
یک داستان کوتاه اما خیلی پر معنا
یک روز حضرت موسی (ع) نزد خدا رفت و گفت:
خدایا آیا تا بحال شده که تو هم بخندی ، اصلا تو که خدا هستی میخندی ؟
خداوند در پاسخ حضرت موسی (ع) به او فرمود آری من فقط در دو حالت میخندم
اول، زمانی است که من بخواهم بنده ای از بندگان خود را بزرگی بخشم و او را افضل کنم اما مردم بخواهند او را حقیر بنمایند در این صورت خواهم خندید
و بار دوم زمانی است که بخواهم بنده ای را حقیر سازم و او را به ذلت کشانم اما مردم بخواهند او را بزرگ کرده و عزتش دهند
باز هم میخندم

آری عزت و ذلت ما فقط و فقط به دست خداست  
+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم آذر 1390ساعت 22:2  توسط احسان | 
بنام خداوند بخشنده مهربان 

بنام خدایی که هرچه داریم از اوست 

بنام خدایی را که هرچه را به ما میدهد بدون منت میدهد

بنام خدایی که مصلحت ما را همیشه و در همه حال در نظر دارد 

بنام خدایی که توبه توبه شکنان را باز هم قبول میکند

بنام خدایی که عزت و ذلت تمام ما فقط دست اوست 


سلام گرمی دار به تمامی خوانندگان این وبلاگ و امیدوارم بتونم مطالب مفیدی رو بکمک شما عزیزان و با یاری گرفتن از نظرات خوب شما بنویسم

خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی دووووووووووووووووووووستتون دارم


زندگی کردیم اما باختیم

کاخ خود را روی دریا ساختیم

لمس باید کرد این اندوه را

بر کمر باید کشید این کوه را

زندگی را با همین غم ها خوش است
با همین بیش و همین کم ها خوش است

زندگی را خوب باید آزمود

اهل صبر و غصه و اندوه بود

باختیم و هیچ شاکی نیستیم

بر زمین خوردیم و خاکی نیستیم...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم آذر 1390ساعت 21:53  توسط احسان |